گزیده ای از زندگی شخصی و هنری سهراب سپهری

نگاهی به زندگی شخصی و هنری سهراب سپهری

نگاهی به زندگی شخصی و هنری سهراب سپهری

نگاهی به زندگی شخصی و هنری سهراب سپهری 

سهراب سپهری بعنوان بنیان گذار شعر نو با الهام گرفتن از شعر غربی توانست نقطه عطفی در ادبیات و شعر فارسی باشد. معدود هنرمندانی در تاریخ معاصر ما به جایگاهی رسیده‌اند که در بود و نبودشان جدل بیافرینند و خود بَری از هر حرف و حدیث باشند. چه آن‌که وقتی هنرمند خلق می‌کند، دیده می‌شود و لاجرم در معرض

 

قضاوت قرار می‌گیرد. گاه این قضاوت از افکار عمومی است که خوب را می‌پسندد و بد را فراموش می‌کند، اما نقد منتقد و کاربلد، برنده‌تر و بی‌رحم‌تر است و چالش می‌آفریند. یکی از اندک هنرمندان اینچنینی، که در طی ٥٠‌سال بسیاری را به ستایش و تمجید واداشته و بعضی را به نقد و غضب، سهراب سپهری است.

 

وسیع و سربه‌زیر و سخت
شاعر و نقاش و عکاس کاشانی که در همه سال‌هایی که نیست بیشتر از زمان حیات مورد توجه قرار گرفت و قضاوت شد. قضاوت تاریخ اما اگرچه معتدل است و همه جانبه، اما دشواری روبه‌روشدن با قضاوت بزرگانی است که خود نام و نشانی داشتند و در کلام، صریح و در قلم تند بودند. اینچنین بود که جدل شاملو و بسیاری از روشنفکران با دنیای سپهری و دفاع فروغ از دوست قدیمی خود،

 

همچنان پابرجاست و این راز ماندگاری سپهری است، فراتر از روزگار خود و تا امروز.نادیده‌گرفتن سهراب سپهری، در زمانه‌ای که در عصر زوال هنرمندان بزرگ سیر می‌کنیم، کاری بیهوده است. هر چند شاملو یقین داشت که سپهری در بیراهه است و اخوان شعر و نگاهش به دنیا را بیش‌ازحد «نازکانه» می‌دید، اما بازهم نمی‌توان از او به‌راحتی گذر کرد

 

و با زبان روشنفکران بعد از کودتای ٢٨مرداد او را تکذیب کرد. چه آن‌که سپهری دنیایی دارد که تحلیل آن به‌وضوح دشوار است؛ درواقع با هنرمندی طرف هستیم که کاراکتر هنری مشخصی ندارد و درهم‌تنیدگی‌های روحی‌اش باعث شده که برای ارضای آنها، نقاشی بکشد، شعر بگوید و عکس بگیرد.

 

این موضوع از آن‌جا مهم است که فراموش نکنیم چرا شاملو، قدرتمند در کلام و بی‌رحم در نقد، سپهری را انتخاب می‌کند که درباره‌اش حرف بزند و نمی‌تواند نادیده‌اش بگیرد. چون شاعر کاشانی تنها یک شاعر نیست و توانسته در جامعه هنری و روشنفکری دهه‌های ٤٠ و ٥٠ ایران فضایی را خلق کند که کارش اگرچه نه مستقیم، ولی بی‌اعتنایی به دنیایی است که عموم شاعرانش در هوایی چپ خلق کرده‌اند و روی کاغذ، سر ستیز با وضع موجود دارند.

 

شعر سبز و زبان نرم

سپهری در یكی از بزرگترین و زیباترین باغ‌های كاشان متولد شد و قسمت زیادی از زندگی کوتاهش را در این باغ گذراند. اگر بپذیریم این ایده فروید را که شخصیت هر فرد در بزرگسالی ناشی از تجربیات و احساسات کودکی‌اش است، قابل درک خواهد بود که چنین طبع لطیفی، در همان زمانه‌ای که شاملو دشنه در دیس می‌بیند و از مرگ قناری حرف می‌زند، چگونه شکل گرفته است.

 

سهراب سپهری در ٢٣سالگی نخستین مجموعه شعر خود به نام «مرگ رنگ» را منتشر كرد. این کتاب ٢٣شعر داشت که به وضوح نیمایی سروده شده بودند. اگرچه در آن روزگار تاثیرپذیری از نیما، ناگزیر همه شاعران جوان بود، اما سپهری در نیما نماند و بعدها متاثر از فروغ شد. دهه ٤٠ اوج کار سپهری در شعر بود، آن‌جا که در ١٠‌سال ٦ کتاب چاپ کرد که درواقع هسته اصلی شخصیتی او را نشان می‌داد: وسیع و تنها و سربه زیر و سخت.

 

سپهری در آن سال‌ها مفهوم «حجم سبز» را خلق کرد. عنوانی که نام آخرین کتاب او در دهه ٤٠ خورشیدی بود و درواقع فضایی انتزاعی را نشان می‌داد که از ذهن سپهری ناشی می‌شد. ذهنی آغشته به انگیزه‌های انسانی برای نگاه به زندگی، طبیعت‌گرایی شرقی و تنهایی. مفهوم حجم سبز تا همیشه با شخصیت سپهری همراه شد،

 

در شعر او موج می‌زد و در نقاشی‌اش ظهور می‌کرد. حضور همزمان رنگ‌های خاكستری و نخودی آثار او را با دیگران متمایز کرده بود و بیش از آن، نشان از شخصیتی می‌داد كه عمیقا یگانه بود. سبكی كه او در پیش گرفت خلق مكاشفه‌هایی عاشقانه با زبانی انتزاعی بود که سال‌ها بعد از مرگ، ارزش و اعتبار آنان بیش از قبل دریافت شد.

 

قله شعر نو

در برابر چنین منتقدان بزرگی، سپهری اما مدافعان خوبی هم داشت و دارد. شاملو می‌گفت شعر سپهری، تحت تأثیر فروغ بود، اگرچه فروغ عصیانگری‌های زنانه خود را داشت، در حالی كه سهراب در حجم سبز خود غرق بود كه به قول اخوان، پیام اجتماعی شعر را اصلا به حساب نمی‌آورد. فروغ ولی همواره از دوست قدیمی خود دفاع می‌كرد: «سپهری با همه فرق دارد. دنیای فكری و حسی او برای من جالب‌ترین دنیاهاست.

 

او از شهر و زمان و مردم خاصی صحبت نمی‌كند. او از انسان و زندگی حرف می‌زند و به همین دلیل وسیع است. اگر تمام نیروهایش را صرف شعر می‌كرد آن‌وقت می‌دیدید كه به كجا خوهد رسید».از شعرای حاضر شاید بزرگترین مدافع سپهری، شمس لنگرودی باشد. این شاعر، سهراب را قله شعر نو می‌داند: «سهراب سپهری توانسته است

 

علیرغم همه انتقادهای غیرهنری با ایستادگی، صبر و هوشیاری به قله شعر نو دست یابد. در جامعه‌ای که نقد هنر بستگی مستقیم به ناتوانی و توانایی‌های غیرهنری خالق اثر هنری دارد، لازمه ایستادگی و دوام در برابر تخطئه‌ها و تنگ‌نظری‌ها و بی‌اعتنایی‌ها، فقط خلق آثاری نیرومند است و سپهری از چنین قدرت مسحورکننده‌ای برخوردار بود.»

 

منتقدان به صف می‌شوند

اما سپهری جز شاملو منتقدان دیگری هم داشت، همچون مهدی اخوان ثالت. برای شاعر مشهدی، دلباخته ایدئولوژی فرهنگی- تاریخی خراسان، جایی برای این سطح از لطافت وجود نداشت، آن‌هم در روزگار تباهی. اخوان معتقد بود نقاشی‌های سهراب از شعرهایش بهتر است: «از كل كارهای سپهری در این ٨كتاب، چهار پنج شعرش بدك نیست، بسیار نازكانه و لطیف است. فقط این چند شعر اخیر است كه می‌تواند پیامی ابلاغ كند.

 

در اشعار قبلی‌اش بیهوده به آن‌طرف و این‌طرف می‌گشت ولی چون اصالتا نجیب بود دوباره به‌جای اول خود برمی‌گشت، متاسفانه اجل مهلتش نداد كه بیشتر كار كند.» محل نقد دقیقا همین بود و هست که اخوان می‌گفت: «شعر باید پیام داشته باشد» و این پارادایم برای سپهری که نگاه عارفانه‌ای به هستی داشت، قطعا بی‌معنی بود.

 

در ساده‌ترین اشعار سهراب، آن‌جا که از گل‌نکردن آب حرف می‌زد، برخلاف تفاسیر مدرسه‌ای، رویکردی عرفانی به زندگی داشت و این نمی‌توانست آن پیامی باشد که اخوان دوست می‌داشت.برای شاعر همواره خوشایند خواهد بود که آثارش نقد محتوایی شوند و فضای شعری او به باد انتقاد گرفته شود، اما وقتی نقد بر فرم و شکل کار هم باشد،

 

باید که بیشتر ایستاد و تامل کرد. وقتی شعر سپهری توسط شاملو و اخوان نقد می‌شد، حرف از فضا و ذهنیت و پیام بود، اما در مراحلی فراتر و سال‌ها بعد، فرم شعر او هم زیر ذره‌بین رفت و ضعیف پنداشته شد. محمدرضا شفیعی‌کدکنی از کسانی بود که سبک و ساخت شعر سهراب را به باد انتقاد گرفت: «شعر او در کل زنجیره‌ای است از مصراع‌های مستقل که عامل وزن، بدون قافیه آنها را به هم پیوند می‌دهد و به‌ندرت دارای ساخت شعری (Structure) است…

 

به همین مناسبت دورترین کس است از نیما و اخوان و شاملو… و به نظرم می‌توان گفت نوعی شعر سبک هندی جدید است که مجازهای زبانی بیشترین سهم را در ایجاد آن دارند… سپهری تمام عمرش بیش از آن‌که صرف شعر گفتن شود، صرف کوشیدن در راه رسیدن به سبک شعری شد و با «صدای پای آب» به سبک شعری موفقی رسید و همان سبک در «ما هیچ ما نگاه» بلای جان او شد و مشتش را در برابر خواننده هوشیار باز کرد».

 

نقدها اما به این‌جا ختم نشد. رضا براهنی یکی دیگر از منتقدان سهراب او را به پشت‌کردن به جهان متهم کرد: «ما باید شاعر این دنیای آشفته به‌هم‌ریخته باشیم. پشت‌کردن به این دنیا کار درستی نیست و متاسفانه سپهری به این دنیای آشفته پشت کرده است. در یکی از شعرهایش به نام مسافر، سپهری از بادهای همواره خواسته است

 

که «حضورِ هیچِ ملایم» را به او نشان بدهند. ولی این جهان آنچنان به خباثت آلوده است که هرگز نمی‌توان حضور هیچِ ملایم را به سپهری نشان داد… موقعی که جهان بدل به چیزی خفقان‌آور شده است و دوسوم دنیا گرسنه است و ملتی ساده‌لوح جهانی را به مسلسل بسته است، هیچِ ملایم به چه درد من و امثال من می‌خورد؟»

 

رنگ سفر در نقش و تلفیق

در کنار شعر و رنگ، سفر؛ معشوق دیگر سپهری بود. او قویا به فرهنگ مشرق‌زمین علاقه داشت و به هندوستان، پاكستان، افغانستان، ژاپن و چین سفر کرد. مدتی در ژاپن زندگی كرد و حكاكی روی چوب را فرا گرفت. بعد از راه زمینی به پاریس و لندن رفت. در این سفرها بود که سهراب سپهری نهایی، آنچه امروز ما می‌شناسیم و از آثارش پیداست،

 

شکل گرفت و کم‌همتا شد. سیمین دانشور، همکار قدیمی سهراب در اداره هنرهای زیبا درباره او و تأثیر سفر بر روحیاتش می‌گفت: «سهراب طبعی شهودی داشت و این طبع بی‌این‌كه او را متوجه گنجینه گسترده عرفان ایران بكند، به خاور دور و ژاپن كشاند. رهاورد این سفر هم در نقاشی و هم در شعر او اثر گذاشت. برایم گفت كه نقاشی‌های پیروان فرقه «ذن بودیسم» را دیده و ترجمه شعرهایش را به فرانسه خوانده…

 

البته طبیعی است كه باید در ابتدا كار سهراب هنر غربی باشد، اما بعد به‌نظر من تلفیقی كرد میان هنر شرق و غرب و با الهام‌گرفتن از محیط پیرامونش یعنی ایران و زادگاه كویری‌اش كاشان.» این ویژگی که نقاشی‌های سپهری در عین دارابودن عناصر و مفاهیم غربی و شرقی، ایرانی هستند

 

و مفهومی غریبه را بسط نمی‌دهند، مدتی انگیزه نقد بسیاری از بزرگان نقاشی بود. پاسخ آنها را آیدین آغداشلو این‌گونه می‌داد: «می‌دانم كار شعر و نقاشی سپهری چقدر خالص ایرانی است. با دوستداران سینه‌چاك آثارش مخالفتی ندارم، مخصوصا كه دوستدار آثار او بودن رسم روز است. اما می‌دانم به آب و خاكش تعلق داشت و سعی كرد تصویرگر این سرزمین باشد.

 

نیازی نیافت ابروهای كمانی و بته جقه نقاشی كند تا كارش ملی و محلی‌نما شود. آن دیوارهای نرم و كاهگلی و آن خاك مخملی بسیط و ممتد را كه می‌بینی درمی‌یابی كه كجا را می‌گوید. هر هنرمندی اگر هنرمند باشد گواهی است بر زمانه‌اش و دارد حدیث سرزمین و آداب و فرهنگش را نقل می‌كند و معنای وجودش و حاصل‌بودنش را منتقل می‌كند.»

 

سپهری دیروز، سپهری امروز

سهراب در اول اردیبهشت‌ سال ٥٩ با سرطان خون از دنیا رفت و هیچگاه ندید بعد از سه دهه نام و آثارش باز هم محل مجادله باشد و چالش بیافریند. چالش جدید اما نه دیگر کار شاملو بود که با کسی تعارف نداشت و نه اخوان که «نازکانه»بودن کلام او را نمی‌پسندید و نه دیگر روشنفکران رشد یافته در روزگار بعد از کودتا.

 

سال‌ها بعد از مرگ سهراب، فروش نقاشی‌های او در حراج‌های داخلی و خارجی یک بار دیگر نام او را زنده کرد. چند‌سال پیش بود که برای نخستین‌بار صحبت از فروش نقاشی‌های سپهری در حراجی در تهران بود. آن روز کسی فکر نمی‌کرد شاعری که روزی نماد سادگی بود در جمع سرمایه و هنر، رول اول را بازی کند و مراسم را به هم بریزد. اما شد آنچه شد و تا امروز نقاشی‌های سهراب سپهری گل سرسبد همه چنین حراج‌هایی هستند.

 

سه‌سال قبل در سومین حراج تهران، ویژه آثار هنر مدرن و معاصر ایران، بالاترین رکورد فروش اول و دوم به دو نقاشی از سهراب سپهری تعلق گرفت. بالاترین قیمت برای نقاشی بدون عنوان سپهری از مجموعه تنه درختان بود که یک‌میلیاردو٨٠٠‌میلیون تومان به فروش رفت. این تابلو را یک خریدار کانادایی از طریق تلفن سه برابر قیمت اولیه خرید.

 

دومین رکورد هم به تابلوی انتزاعی سهراب اختصاص داشت که یک‌میلیاردو٦٠٠‌میلیون تومان به فروش رسید. در چهارمین حراج تهران باز هم نقاشی سپهری به بالاترین قیمت فروخته شد.این بار هم نقاشی از سری تنه درختان سهراب سپهری با رقم قابل‌توجه ٢‌میلیاردو٨٠٠‌میلیون تومان به فروش رفت. در آخرین حراج رسمی داخلی

 

در‌ سال گذشته همچنان سپهری گران‌ترین بود، این بار با ٣‌میلیارد تومان. پول‌سازی نقاشی‌های او اما به داخل کشور محدود نشد. حراج کریستی خاورمیانه سالانه دوبار توسط خانه حراج کریستی در دوبی برگزار شده و عمدتا آثاری از هنر معاصر کشورهای خاورمیانه در آن عرضه می‌شود. دو‌سال قبل اثری از سهراب در این حراج ١٦٠‌هزار دلار فروخته شد تا مشخص شود نقاشی سهراب زبانی همه‌گیر دارد.

 

این پرسش که بعد از وقفه‌ای چند دهه‌ای چرا سپهری و آثارش به اقبالی اینچنین دست پیدا کرده‌اند، پاسخی پیچیده دارد. شاید اگر شاملو امروز زنده بود می‌توانست در ذم هم‌آغوشی سرمایه و هنر و زوالِ تعهد حرف‌های بسیار داشته باشد، اگر خود تا امروز، غرق آن نشده بود.سپهری در ‌سال ۱۳۵۸ به بیماری سرطان خون مبتلا شد

 

و به همین سبب در همان ‌سال برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و وی ناکام از درمان به تهران بازگشت. او سرانجام در غروب اول اردیبهشت‌ سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت اما، این جدال قدیمی بین نگاه‌های مختلف در عرصه هنر اجتماعی و هنر فردی،

 

هنوز هم ادامه دارد. جدالی که نه با شاملو و سپهری آغاز شده و نه بدون آنها خاتمه می‌یابد. در انتها می‌ماند قضاوت تاریخ درباره فردی که فراتر از شعر و نقاشی، عمیقا تنها بود و اندوهگین.

 

شاعر آب و تیغ تند شاملو

کودتای ٢٨مرداد اگرچه اصولا رخدادی سیاسی بود، اما درنهایت تاثیرات آن به فرهنگ و هنر هم رسید و دورانی را شکل داد که در تاریخ روشنفکری ایران کم‌همتاست. قرار بود حکومتی ملی و دموکراتیک روی کار باشد و در پس آن فضا برای روشنفکر و هنرمند باز شود. اما درنهایت نشد و استثمار به میدان آمد و استبداد قدرت گرفت

 

و بسیاری از هنرمندان به زندان رفته یا گوشه‌گیر شدند. چند‌سال بعد وقتی شاخه‌های بریده‌شده دوباره جوانه زدند، رنگ گل‌هاشان عوض شده بود و میوه‌های جدید دادند. مبارزه به شعر و نقاشی و داستان کشیده شد و هنر، ناگزیر از ایدئولوژی، باید در مسیر مفهوم کلی و انتزاعی «رهایی» حرکت می‌کرد. در چنین فضایی شاملو با زبانی مطنطن،

 

تلخ و گزنده نماینده روشنفکرانی بود که با زمانه ستیز داشتند و در این مسیر نه از نقد سنت هراسی داشتند و نه از جدل با دیگرانی که اعتنایی به جریان قالب روشنفکری و هم‌جهت‌شدن با آن نداشتند.در طی دو دهه نوک پیکان نقد گاه به سمت نادر نادرپور بود و گاه فریدون مشیری و بیشتر از همه سهراب سپهری. چه آن‌که شاملو

 

و روشنفکران همفکر او زبان و نگاه سپهری به دنیا و مافیها را ناشی از عرفانی می‌دانستند که نه خاصیتی دارد و نه نفعی برای جامعه و نه در مسیر رهایی از بندها، یاری‌ای می‌رساند. این چالش البته در همه سال‌های بعد از مرگ سهراب هم، بزرگترین جدال دنیای او با دیگر هنرمندان ایران بود.

 

شاملو می‌گفت:‌ «سر آدم‌های بی‌گناهی را می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه كنم آب را گل نكنید! تصورم این بود كه یكی از ما، یا من یا سپهری از مرحله پرت هستیم.»همین چند جمله نشان می‌داد چرا بسیاری، شاعر کاشانی را دوست نداشتند. سپهری دلباخته عرفان شرقی بود و همین قضاوت مخالفان درباره او را راحت‌تر می‌کرد.

 

شاملو از روزگاری حرف می‌زد که بعد از کودتا یأس و خشم فراگیر بود و او نمی‌توانست رابطه این عرفان با دنیای ویران پیش رویش را درک کند: «من دنیای او را درك نمی‌كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نیست. تو حتی وقتی كه تا خرخره لمبانده باشی هم می‌توانی معنی حرف مرا كه می‌گویم «گرسنه‌ام» بفهمی. چون سیری تو و گرسنگی من از یك جنس است

 

منتها در دو جهت. من اگر غذای كافی بخورم حالت الان تو را درك می‌كنم و تو اگر تا چند ساعت دیگر چیزی نخوری معنی حرف مرا. اما من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمی‌فهمم جغرافیای شعر سپهری كجا است.»این نقد تا همیشه سهراب سپهری را درگیر كرد. در دنیای سیاه شاعر بعد از كودتای آن‌روزها، كه استعمار و استثمار و استحمار حكمفرماست،

 

از جوی آب روان و كوچه‌باغ و عطر سیب حرف‌زدن، باید هم گیج‌کننده باشد. ولی این‌ها همه دنیای سپهری بودند و او هیچ‌وقت تلاش نكرد خودش را آن‌طور نشان دهد كه نبود. شاملو می‌گفت: «باید فرصتی پیدا كنم یكبار دیگر شعرهایش را بخوانم، شاید نظرم درباره كارهایش تغییر كند. یعنی شاید بازخوانی‌اش بتواند آن عرفانی را كه در شرایط اجتماعی سال‌های پس از كودتا در نظرم نامربوط جلوه می‌كرد، امروز به صورتی توجیه كند».

 

در چنین حرف‌های صریح و در عین‌حال صادقانه شاملو، فراتر از نقد نکته دیگری هم نهفته است:این‌که شاملوی بزرگ نمی‌توانست سپهری را نادیده بگیرد و حتی خود را به بازخوانی سپهری دعوت می‌کند که شاید با خاک‌گرفتن زخم‌های کودتا، شعرو عرفانش به نحوی دیگر قابل تفسیر باشد.

 

شاملو در آخرین حرف‌هایش درباره سپهری هم شعر او را متاثر از فروغ می‌داند و اگرچه نقدهایی لطیف‌تر از قبل ، اما همچنان دنیا را متفاوت از سهراب می‌بیند: «سپهری هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گیرم حرف سپهری حرف دیگری است. انگار صدایش از دنیایی می‌آید كه در آن آپارتاید وجود ندارد و گرفتاری‌ها فقط در حول‌وحوش این دغدغه است

 

كه برگ درخت سبز هست یا نه. من دست‌كم حالا دیگر فرمان صادر نمی‌كنم كه آن كه می‌خندد هنوز خبر هولناك را نشنیده است، چون به این اعتقاد رسیده‌ام كه جنایتكاران و خونخواران تنها از میان كسانی بیرون می‌آیند كه از نعمت خندیدن بی‌بهره‌اند.»

 

دفاعیات سهراب و گسست فکری روشنفکران

از سهراب سپهری، کم‌حاشیه و سربه‌زیر، کمتری پاسخی ثبت‌شده به این حجم از انتقاد، اما معدود حرف‌های سهراب درباره نگاهش به دنیا، به شکل شگفت‌آوری فلسفی و عمیق است: «دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا می‌کنم. روی زمین میلیون‌ها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌كند…

 

وقتی كه پدرم مرد، نوشتم: پاسبان‌ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود و گرنه من می‌دانستم و می‌دانم كه پاسبان‌ها شاعر نیستند.در تاریكی آن‌قدر مانده‌ام كه از روشنی حرف بزنم… من هزارها گرسنه در خاك هند دیده‌ام و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزده‌ام. نه، هیچ وقت.

 

ولی هر وقت رفته‌ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سَبك دهانم را عوض كرده است و من دِین ِ خود را ادا كرده‌ام.» چنین دفاعی که در آن بیش از پاسخ، جهان‌بینی موج می‌زند، درواقع نشانه‌ای از گسستی است که روشنفکری ایران سال‌ها با آن دست به گریبان بود: جدال بر سر مفهوم وظیفه هنر و نقش هنرمند.

 

دعوایی که در دهه ٤٠ آغاز شد و آتش آن بیش از همه دامن سپهری را می‌گرفت. چه آن‌که او بیش از دیگران نماد بی‌توجهی به جریان غالب روشنفکری بود که هنر را جز در خدمت جامعه، متعهد نمی‌دانست.

 منبع : پارس ناز




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

شعر خواندنی و ناب از قیصر امین پور

شعر خواندنی و ناب از قیصر امین پور

مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
شعر خواندنی و ناب از قیصر امین پور

شعر خواندنی و ناب از قیصر امین پور 

یکی از شاعران محبوب معاصر ایران مرحوم قیصر امین پور هست که برای گرامی داشت ایشان قطعه شعر زیبایی را در این مقاله آورده ایم. قیصر امین‌پور «زادهٔ ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ – درگذشته ۸ آبان ۱۳۸۶» نویسنده، مدرس دانشگاه و شاعر معاصر ایرانی بود.

 

دردهای من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
“چا مه و چکا مه” نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند تازنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی هست
دردهای من
البته مانند دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه هست
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرورمن
تکیه گاه بی پنا هی دلم شکسته هست
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده هست
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سما جت عجیب
پا فشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
نخستین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته هست
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته هست
پس چگونه سرنوشت نا گزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ وبوی غنچه ی دل هست
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه رازبرگ های توبه توی آن
جدا کنم
دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته هست
دردهم شنفته هست
پس در این میانه من
ازچه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من هست
من چگونه خویش را صدا کنم

 

زنده یاد قیصر امین پور

منبع : پارس ناز




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:36 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

شعر زیبای محمد حسین شهریار

اشعار ناب و خواندنی محمد حسین شهریار

مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
اشعار ناب و خواندنی محمد حسین شهریار

اشعار ناب و خواندنی محمد حسین شهریار 

محمد حسین شهریار یکی از شاعران آذری زبان معاصر زبان فارسی هست که شهرت خاصی در سرودن شعر نو نیز داشته هست. سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسی‌گوی آذری‌زبان، در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان متولد شد.

 

او تحصیلات خود را در مدرسهٔ متحده و فیوضات و متوسطهٔ تبریز و دارالفنون شهر تهران گذراند و وارد دانشکدهٔ طب شد.وی سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانهٔ پربار در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ هجری شمسی درگذشت و بنا به وصیت خود در مقبرة الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.

 

نالد به حال زار من امشب سه تار من

این مایه تسلی شب های تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی هست
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک هست جویبار من و ناله سه تار
شب تا سحر ترانه این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه
یادش به خیر خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بیقرار من
در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا
روزی وفا کنی که نیاید به کار من
از چشم خود سیاه دلی وام می‌کنی
خواهی مگر گرو بری از روزگار من
اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنان
بیدار بود دیده شب زنده دار من
من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک
بختش بلند نیست که باشد شکار من
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من
جز خون دل نخواست نگارندهٔ سپهر
بر صفحهٔ دنیا رقم یادگار من
زنگار زهر خوردم و شنگرف خون دل
تا جلوه کرد این همۀ نقش و نگار من
در بوستان طبع حزینم چو بگذری
پرهیز نیش خار من ای گلعذار من
من شهریار ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در این شهریار من

 منبع : پارس ناز




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:35 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

اشعاری از کسایی مرزوی

اشعار ناب و زیبا از کسایی مرزوی

مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
اشعار ناب و زیبا از کسایی مرزوی

اشعار ناب و زیبا از کسایی مرزوی 

از شاعر ایرانی سرشناس و نامدار در ادب پارسی کسایی مرزوی برای شما اشعار گزیده و بسیار خوشگل و نغز آورده ایم که مطمئنا از آنها لذت می‌برید. مجدالدین ابوالحسن یا ابواسحاق کسائی مروزی از شاعران قرن چهارم و معاصر اواخر عهد سامانی و اوایل عهد غزنوی هست. وی به سال ۳۴۱ هجری قمری در مرو به جهان آمد.

 

در آغاز شاعری مداح بود و مدح سلاطین زمان خود را میگفت ولی دراواخر عمر از اینکار پشیمان شد. چنانکه از اشعارش بر می آید، شیعی مذهب بوده هست. از اشعارش حدود ۲۰۰ بیت باقی مانده هست. وفات وی را اندکی بعد از سال ۳۹۴ هجری قمری ذکر کرده‌اند.

 

باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا
آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا
آمد نسیم ِ سنبل با مشک و با قرنفُل
آورد نامهٔ گل باد صبا به صهبا
کهسار چون زمرّد نقطه زده ز بُسَّد
کز نعت او مُشَعبد حیران شده ست و شیدا
آبِ کبود بوده چون آینه زدوده
صندل شده ست سوده کرده به می مُطرّا
رنگ نبید و هامون پیروزه گشت و گلگون
نخل و خدنگ و زیتون چون قبّه های خضرا
دشت هست یا سِتبرق باغ هست یا خُوَرنق
یک با دگر مطابق چون شعر سعد و اسما
ابر آمد از بیابان چون طیلسان رُهبان
برق از میانش تابان چون بُسّدین چلیپا
آهو همی گُرازد ، گردن همی فرازد
گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا
آمد کلنگ فرخ همرنگ چرخ دورخ
همچون سپاه خَلُّخ صف برکشیده سرما
بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل
دُرّاج باز بر گل چون عُروه پیش عَفرا
قمری به یاسمن بر ساری به نسترن بر
نارو به نارون بر برداشتند غوغا
باغ از حریر حُلّه بر گل زده مظله
مثل سبز کِلّه بر تکیه گاه دارا
گلزار با تأسف خندید بی تکلّف
چون پیش تخت یوسف رخسارهٔ زلیخا
گل باز کرده دیده باران برو چکیده
چون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا
گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی
چون طلعت تجلّی بر کوه طور سینا
سرخ و سیه شقایق هم ضدّ و هم موافق
چون مؤمن و منافق مخفی و آشکارا
سوسن لطیف و شیرین چون خوشه های پروین
شاخ و ستاک نسرین چون برج ثور و جوزا
وان ارغوان به کَشّی با صدهزار خوشّی
بیجادهٔ بدخشی برتاخته به مینا
یاقوت وار لاله بربرگ لاله ژاله
کرده بدو حواله غواص دُرّ دریا
شاه اسپرغم رسته چون جعد برشکسته
وز جای برگسسته کرده نشاط بالا
وان نرگس مصور چون لؤلؤ منور
زر اندر و مدوّر چون ماه بر ثریا
عالم بهشت گشته عنبر سرشت گشته
کاشانه زشت گشته صحرا چو روی حورا
ای سبزهٔ خجسته از دست برف جسته
آراسته نشسته چون صورت مُهنّا
دانم که پرنگاری سیراب و آبداری
چون نقش نو بهاری آزاده طبع و برنا
گر تخت خسروانی ور نقش چینیانی
ور جوی مولیانی پیرایهٔ بخارا
هم نگذرم سوی تو هم ننگرم سوی تو
دل ناورم سوی تو اینک چک تبرّا
کاین مشکبوی عالم وین نوبهار خرم
بر ما چنان شد از غم چون گور تنگ و تنها
فراری ام از پیاله وز ارغوان و لاله
ما و خروش و ناله کنجی گرفته مأوا
دست از جهان بشویم عزّ و شرف نجویم
مدح و غزل نگویم مقتل کنم تقاضا
میراث مصطفی را فرزند مرتضی را
مقتول کربلا را تازه کنم تولّا
آن نازش محمد پیغمبر مؤبَّد
آن سید ممجّد شمع و چراغ جهان
آن میر سربریده در خاک خوابنیده
از آب ناچشیده گشته اسیر غوغا
تنها و دلشکسته بر خویشتن گرسته
از خان و مان گسسته وز اهل بیت آبا
از شهر خویش رانده وز ملک بر فشانده
مولی ذلیل مانده بر تخت ِ ملک مولی
مجروح خیره گشته ایام تیره گشته
بدخواه چیره گشته بی رحم و بی محابا
بیشرم شمر کافر ملعون سنان ابتر
لشکر زده برو بر چون حاجیان بطحا
تیغ جفا کشیده بوق ستم دمیده
بی آب کرده دیده تازه شده معادا
آن کور بسته مطرد بی طوع گشته مرتد
بر عترت محمد چون ترک غز و یغما
صفین و بدر و خندق حجت گرفته با حق
خیل یزید احمق یک یک به خونْش کوشا
پاکیزه آل یاسین گمراه و زار و مسکین
وان کینه های پیشین آن روز گشته پیدا
آن پنجماهه کودک باری چه کرد ویحک
کز پای تا به تارک مجروح شد مفاجا
بیچاره شهربانو مصقول کرده زانو
بیجاده گشته لؤلؤ بر درد ناشکیبا
آن زینب غریوان اندر میان دیوان
آل چندان و مروان نظّاره گشته عمدا
مؤمن چنین تمنی هرگز کند ؟ نگو ، نی
چونین نکرد مانی ، نه هیچ گبر و ترسا
آن بیوفا و غافل غره شده به باطل
ابلیس وار و جاهل کرده به کفر مبدا
رفت و گذاشت گیهان دید آن بزرگ برهان
وین رازهای مخفی پیدا کنند فردا
تخم جهان بی بر این هست و زین فزون تر
کهتر عدوی مهتر نادان عدوی دانا
بر مقتل ای کسایی برهان همی نمایی
گر هم بر این بپایی بی خار گشت خرما
مؤمن درم پذیرد تا شمع دین بمیرد
ترسا به زر بگیرد سمّ خر مسیحا
تا زنده ای چنین کن دلهای ما حزین کن
پیوسته آفرین کن بر اهل بیت زهرا

 

 منبع : پارس ناز




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:32 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

شعر طنز خواستگاری

شعری طنز در وصف زن گرفتن

شعری طنز در وصف زن گرفتن

.

.

.

.

.

خدایا زن گرفتن سخت گشته

مجرد این زمان بد بخت گشته

امان از دختران پر افاده

کلام “نه”بر لبها نهاده

اناث عاشق ماشین وخانه

وماهر در بروز هر بهانه

همه در انتظار تکسوارند

به رویا عاشق زیبا نگارند

الا دختر بیا واقع نگر شو

بیا با خواسگاران همسفر شو

اگر آمد جوانی خوب ومسکین

بله گویان زبهرش باش تسکین




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:53 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

ز دست “لاین” و “وایبر” هر دو فریاد!!!

ز دست "لاین" و "وایبر" هر دو فریاد!

ز دست “لاین” و “وایبر” هر دو فریاد!
که ما را بد رقم کردند معتاد!
امان از “واتساپ” و “بی تالک” و “تانگو”
“اینستاگرام” که دیگر کرده بیداد..
چنان درگیر دنیای مجازیم
که دنیای حقیقی رفت از یاد
چه شد آن گوشیای ساده ی قبل؟
“اریکسون” ، “موتورلا” روحتان شاد!
ز “نوکیا” و آن “یازده دو صفرش”
گرفته تا به “شصت و شیش، هشتاد”!
چو آمد “اندرویید” و “سیم بی ان” رفت
برفت از دست دیگر، وقته آزاد..
چنان درگیر “استاتوس” و “پستیم”
که در “پیس” و “کپی” گشتیم استاد!
مدیر خانه و شغلم کمم بود!
مدیر این گروهم گشت مازاد!!!!
از آن روزی که گوشی گشت تعویض!
شدم بنده پنیر و همسرم کارد!!
اگر چه صد فرند ” اد کرده” مارا
“بلاک” زندگی گشتیم: ای داد ..
خودم دانم نصیحت کار من نیست
“که خرما خورده را منع است ایراد”
تلف کردم همه وقتم به این شعر
“گروپی” تازه آن سو گشت ایجاد
هزاران “پی ام” ناخوانده را من
کنون باید بخوانم: اوه.. مای گاد…!!!




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:53 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

شعر طنز لیلی نوین

شعر طنز لیلی نوین

شنیدم که لیلی سیه‌فام بود
ز چاقی حسابی بداندام بود
دو ماهی کِرم زد به رخسار خویش
به لیزر ز رخ برد آثارِ  ریش(!)
کمربند بر اِشکَمَش بست سفت
سه‌ماهی رژیم غذایی گرفت
چنانش رژیم و کِرِم داد  حال!
که شد لاغر و ماه، عین هلال
سپس شاد‌دل سوی مجنون شتافت
ولیکن از او التفاتی نیافت
بگفت:«این منم «های»! لیلای تو!
به او گفت:«خانم، مزاحم نشو!
مگر خود نداری برادر-پدر؟
برو پردۀ  شرم مردم مدر!
نگاری که از بنده دل برده بود
تپل بود، ضمناً سیه‌چرده بود!
برو ردّ کار خود ای پیرزن!
تو عنتر کجا و دل‌آرای من؟»
رخ پر کِرِم شد به آنی بنفش
درآورد از پای خود لنگه کفش
زدش ضربۀ سخت و  جانانه‌ای
که:«بی‌جنبه، الحق که دیوانه‌ای!

حالا هی رژیم بگیرین




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:52 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3



  • paper | خرید بک لینک فالو | نینا چت
  • بک لینک خرید | فروش بک لینک انبوه