شعر طنزی از روایت رزم رستم و سهراب

شعر طنزی از روایت رزم رستم و سهراب

رستم و سهراب بهم اویختند/ با چَک و لقد خون هم را بر زمین ریختند
رستم همش فوش میداد/ سهراب جوابش با مشت میداد
سهراب رگ غیرتش باد کرد/ با یه ضربه رستم را خاک کرد
رستم هم بدو فوش داد / تمام مرده زنده اش را جلو چشمش نهاد
رستم با تلاش ز سهراب ازاد شد/ ضربه ای بر سر سهرا زدو او را گیج نهاد
در ان وضع بود تهمینه پیدا شد/ انان را بدید و غضب ناک شد
رستم ز ترس زنش خودش را خیس کرد/ سریع محیط را ترک کرد
اما تهمینه از این حرفا زرنگ تر بود/ چند شبی رستم را از خانه بیرونش نمود
رستم که خیلی خسته بود/ چند شبی را در پارک و کوچه اواره بود
همی در بازار تهمینه را بدید/ جلویش را گرفت و بر اعصابش رید
رستم که بسیار زن ذلیل/ خودش را دید و بکرد فکری پلید
شبی زیبا در خانه تهمینه امد/ با حرف های خوب تهمینه را خام کرد
به خانه خود برفت و تهمینه اورا به شدت بزد/ تمام خشتک شلوارش تا تا ته پاره کرد
رستم بسیار چوب خورد / تمام اعصابش داغان شد
تصمیم گرفت که دیکر خوب شود/ اماده اجرای دستورات همسر شود




طبقه بندی:
برچسب ها: شعر خنده دار تولد، شعر طنز، شعر طنز اجتماعی، شعر طنز اجتماعی، شعر طنز اجتماعی جدید، شعر طنز اجتماعی کوتاه، شعر طنز اجتماعی هالو،

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:51 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

شعر طنز زن و تلگرام

شعر طنزی از زن و تلگرام

از آن روزی که اینترنت بنا شد
زن خونه ز مرد خود جدا شد
.
نه چای آماده و نه استکانی
دریغ از پختن یک لقمه نانی
.
سر صبحی که پی جو تا سحرگاه
موبایلش روشنه هر گاه و بی گاه
.
گهی اینترنت و واتس آپ و گه چت
پیامک میزنه این خط به اون خط
.
خیالش نی بچه ش داره میمیره
خوراکش خورده یا اینکه نخورده
.
خیالش نی که مردش خسته و زار
میاد خونه شبانگاهان سر کار
.
سرش توی موبایلش هی میخنده
پیامک میزنه خالی میبنده
.
بجای همدمی با مرد خونه
موبایلا روز و شب همدمشونه
.
الهی این موبایلا را تو بشکن
دل بیچاره ی مردا رو نشکن
.
قدیما مرد و زن همراه و همدل
حالا همدم شده خط ایرانسل
.
الهی کابل اینترنت جدا شه
موبایلا از دست زن ها رها شه
.
از آن روزی که این تلگرام بنا شد
زن خونه ز مرد خود جدا شد




طبقه بندی:
برچسب ها: شعر خنده دار تولد، شعر طنز، شعر طنز اجتماعی، شعر طنز اجتماعی، شعر طنز اجتماعی جدید، شعر طنز اجتماعی کوتاه، شعر طنز اجتماعی هالو،

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:50 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

وصف الحال مردها پس از فوت همسرشان!

وصف الحال مردها پس از فوت همسرشان!

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:50 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

شعر طنز مادر از ایرج میرزا

شعر طنز مادر از ایرج میرزا

گویند مرا چو زاد مادر به دهان گرفتن آموخت
 
شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت
 
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
 
یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت
 
لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت
 
پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست
 
 
 
ایرج میرزای قرن ۲۱
 
گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روی کاناپه، لمــــیدن آموخت
 
شب ها بر ِ تـلـویـزیـون تا صبــح بنشست و فـیـلـم دیدن آموخت
 
برچهـــره، سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت
 
بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش تا رســم کمان کشـیدن آموخت
 
هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آیین ِ چروک چیـــــدن آموخت
 
دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خریدن آموخت
 
با دایــــــی و عمّه های جعــــلی پز دادن و قُمپُــــــزیدن آموخت
 
با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند از قوم شــــوهر، بریدن آموخت
 
آســــــوده نشست و با اس ام اس جک های جدید، چتیدن آموخت
 
چون سوخت غذای ما شب و روز از پیک، مدد رسیــــدن آموخت
 
پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت
 
بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار بیماری و قد خمیـــــدن آموخت



طبقه بندی:
برچسب ها: شعر طنز اجتماعی جدید، شعر طنز اجتماعی کوتاه، شعر طنز اجتماعی هالو، شعر طنز ازدواج دانشجویی، شعر طنز برای تولد، شعر طنز تبریک تولد،

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:48 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

بنده خدا فقط سلام کرد (شعر طنز)!

بنده خدا فقط سلام کرد (شعر طنز)

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت

در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام

دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ

گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟

من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر

من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار

دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه

دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت

در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام!!!




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:48 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

شعر طنز نوروز

خونه مون عیدا پر مهمونه ( شعر طنز نوروز)

شعر طنز و خنده دار درباره مهمانی عید نوروز

.

عجب رسمیه رسم زمونه
خونه مون عیدا پر مهمونه

می رن مهمونا از اونا فقط
آشغالِ میوه به جا می مونه !

کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !

جعبه خالی ِ شیرینی هنوز
گوشه ی طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

می رن مهمونا از اونا فقط
جعبه ی خالی به جا می مونه !

بس خونه رو به هم می ریزن
آدم مثل خر تو گِل می مونه

یکی نیست بگه خداوکیلی
جای پوست پسته توی قندونه ؟!

قند نصفه ی عموجون هنوز
خیس و لهیده ته فنجونه

حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند نصف دندونه !

می رن مهمونا از اونا فقط
نصفه ی دندون به جا می مونه !

پسته ی خندون ، بادوم شیرین
فندق در باز ، مال مهمونه

« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :
که از این آجیل، به غیر از تخمه،

واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟




طبقه بندی:
برچسب ها: شعر طنز اجتماعی، شعر طنز اجتماعی جدید، شعر طنز اجتماعی کوتاه، شعر طنز اجتماعی هالو، شعر طنز ازدواج دانشجویی، شعر طنز برای تولد،

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:47 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

شعر طنز - جشن

خانم های متأهل (شعر طنز)

 

باز شوهر بی بهانه
با ادایی کودکانه

 

هیکل چون استوانه
میکند غر غر به خانه

 

یادم آید روز اول
گردنش کج, دست و پا شل

 

پیش بابا موش می شد
سرخیش تا گوش می شد

 

دختری افتاده بودم
مهربان و ساده بودم

 

نرم و نازک
شاد و چابک

 

چشمهایم همچو آهو
عطر موهایم چو شب بو

 

می شنیدم از لب او
حرفهایی همچو جادو:

 

من غلام خانه زادت
جان دهم هر دم به یادت

 

گر نیایی خانه ی من
می گریزد روحم از تن

 

بعد از آن گفتار زیبا
خام گشتم من همانجا

 

شد به پا جشن عروسی
کیک و شام و دیده بوسی

 

بعد از آن دیگر ندیدم
هرگز آن اوقات بی غم

 

قسمتم یک مرد جانی
اندکی لوس و روانی

 

بی اراده همچو یابو!
پرخور و مغرور و پر رو

 

بشنو از من جان خواهر
هر که کرد این دوره شوهر

 

خاک بر سر گشت و حیران
شد پشیمان,شد پشیمان, شد پشیمان




طبقه بندی:
برچسب ها: شعر طنز جشن تولد، شعر طنز خوابگاه دانشجویی، شعر طنز دانشجو به استاد، شعر طنز دانشجو و استاد، شعر طنز دانشجویی، شعر طنز دانشجویی، شعر طنز دانشجویی اپارات،

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:45 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3



  • paper | خرید بک لینک فالو | نینا چت
  • بک لینک خرید | فروش بک لینک انبوه
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو