داستان کوتاه : شانس

داستان کوتاه : شانس

داستان کوتاه و جالب (شانس)

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد، در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد.
 
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد. اما………گاو دم نداشت!!!!

نتیجه داستان:

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.!

 منبع : پارس ناز



طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:42 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه

داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه

مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه

داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه 

داستان خوشگل و آموزنده از شاه سرشناس ایرانی ناصرالدین شاه قاجار برای شما داریم که واقعا خواندنی هست و میتواند درس زندگی به ما دهد.

 

ناصرالدین شاه سالی یکبار آش نذری می پخت و خودش در مراسم طبخ آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای بالکن می نشست و قلیان می‌کشید

 

و از بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در اتمام کار فرمان می داد به در منزل هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستدکسانی راکه خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آن ها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح هست آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد

 

کمتر ضرر میکرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می‌کرد حسابی بدبخت می شد.به همین علت در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد به او میگفت بسیار مفید بهت حالی میکنم جهان دست کیه… آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.

 منبع : پارس ناز




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:31 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

داستان مثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

داستان مثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
داستان مثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

داستان مثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو 

امروز سراغ ضرب المثل مشهوری رفته ایم که هنگام همرنگ شدن افراد با جماعت به کار می‌رود و داستان آن را برای شما نقل میکنیم. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو کنایه از افراد دانا و فهمیده به تحمل افراد ساده و خوش باور

 

بر اثر بلای آسمانی تمامی مردم شهری دیوانه شدند به جز یک نفر، که قبلا از آن شهر خارج شده بود. همین که به آن جا برگشت دید مردم همه ی لخت و برهنه گشته، خندان و رقص کنان دنبال یکدیگر می دوند، بعضی از در و دیوار بالا می‌روند، عده ای یکدیگر را به باد فحش و کتک میگیرند و هر یک به نحوی از خود دیوانگی نشان می‌دهند.

 

بیچاره حیران در گوشه ای ایستاده و شاهد این منظره بود که ناگهان یکی از دیوانگان به او نزدیک شد. چون وی را دارای لباس دید، به او نگاه کرد و سپس فریاد برکشید: هی دیوانه را … جمعیت نیز وی را هل می دادند و می کشیدند و میگفتند: هی دیوانه را… هی دیوانه را… بیچاره مرد دید چاره ای ندارد مگر این که او نیز هم رنگ جماعت بشود

 

تا از آزار و اذیت آنان نجات پیدا کند و همان طوری که وی را می کشیدند و می بردند تدریجی توانست لباسهایش را یکی یکی درآورد تا این که او نیز مثل آن ها لخت شود.سپس او نیز بالا و پایین پرید و گفت: هی دیوانه را.. هی دیوانه را..همین که دیوانگان این اثر را از او دیدند آزادش کردند و از اطراف او پراکنده شدند و آن بیچاره با این حیله توانست از میان آن دیوانه ها به سلامت فرار کند.

 منبع : پارس ناز




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:30 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

داستان جالب و خواندنی از زندگی چرچیل

داستان جالب و خواندنی از زندگی چرچیل

مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
داستان جالب و خواندنی از زندگی چرچیل

داستان جالب و خواندنی از زندگی چرچیل 

چرچیل یکی از شخصیت های سیاسی ماندگار تاریخ هست که از وی داستان ها و جملات قصار بسیار به جای مانده هست. چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:

 

زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به منزل رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو اکثر از این‌ها انتظار داشتم؛

 

واقعا که مایه ی شرم هست که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر می کردم پسر من باید زرنگ تر از این‌ها باشد ولی ظاهرا اشتباه می کردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

 

چرچیل می‌نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی می توانم از پسشان بر بیایم. آن ها را تنها گیر می آورم و حسابشان را می رسم اما بعد گفتم نه آن ها دوباره با هم متحد می‌شوند و باز من را کتک میزنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم.

 

وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آن ها حرکت کردم، انها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آن ها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. انها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور هست با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف منزل رفتیم. معلوم بود که کار من انها را خجالت زده کرده بود.

 

پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آن ها تا پایان سال همه ی از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی‌کرد با من بحث کند.

 

روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر شاد و سه تا دوست جوان و قدرتمند.

 

دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!

منبع : پارس ناز




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:29 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

اشعار زیبا و خواندنی سعید بیابانکی

اشعار زیبا و خواندنی سعید بیابانکی

مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
اشعار زیبا و خواندنی سعید بیابانکی

اشعار زیبا و خواندنی سعید بیابانکی 

برترین و ناب ترین اشعار خوشگل و خواندنی از شاعر ایرانی سعید بیابانکی برای شما داریم که بسیار خواندنی و دیدنی میباشند. سعید بیابانکی متولد ۱۳۴۷ در خمینی‌شهر شاعر ایرانی هست. او عضو شورای سیاست گذاری جشنواره شعر فجر بوده هست.

 

نیاکان او اهل منطقه خور و بیابانک نایین اصفهان میباشند و به گونه‌ای به خاندان یغمای جندقی شاعر قرن ۱۳ و حبیب یغمایی شاعر و پژوهشگر معاصر متصل اند. بیابانکی شاعری را از سال ۱۳۶۲ در سن ۱۵ سالگی به تشویق اصغر حاج حیدری شاعر سدهی 

که مستخدم مدرسه بود آغاز کرد. او در قالب کلاسیک فارسی شعر می‌سراید. وی در حوزه خنده دار نیز اشعاری دارد.

 

ای نم نم باران چه خبر آن سوی پرچین
از مزرعه ی گندم و صحرایُ پر از چین
اینجا همه ی لب تشنه ی یک جرعه بهارند
ای باد بهاری چه خبر از ده پایین؟
ای شعر ز ما بگذر و بگذار که امشب
لختی سر راحت بگذاریم به بالین
تا مانند غزل فاش شوم بر در و دیوار
ای کاش که صد تکّه شوی ای دل خونین
بر جامه ی من بوی تو جا مانده از آن شب
عمری هست که می ترسم از این باد خبرچین
هر روز هوالباقی و باقی همه ی دیوار
نفرین به تو ای کوچه ی نفرین شده، نفرین
هان کیست که می‌آید و شهنامه و یاهو
انداخته بر شانه و جا داده به خورجین
این مرد که کشکولش، سرشار ترانه هست
این مرد که آورده هزاران گل آمین
شاید که ببارند بر این کوچه، ملائک
شاید بگریزند از این منزل، شیاطین
نّقال نشسته هست کناری و سیاوش
آرام فرو می چکد از پرده ی چرمین

 منبع : پارس ناز




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:29 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

قصه تاثیرگذار کوزه ترک خورده


مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
داستان کوتاه و بسیار تاثیرگذار کوزه ترک خورده

داستان کوتاه و بسیار تاثیرگذار کوزه ترک خورده 

خواندن داستان های کوتاه پند آموز میتواند برترین درس های زندگی را برای ما داشته باشد. در این مقاله نیز داستان زیبایی برای شما آورده ایم. 

 

در افسانه ای هندی آمده هست که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست…چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای منزل اش آب می‌برد.یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر منزل اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

 

مرد دو سال تمام همین کار را می‌کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای راکه به دلیل انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می‌دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار هست.

 

کوزه پیر آن قدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : ” از تو معذرت میخواهم. تمام مدتی که از من بهره گیری کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای…فقط نصف تشنگی کسانی راکه در منزل ات منتظرند فرو نشانده ای. “

 

مرد خندید و گفت: ” وقتی برمی گردیم با توجه به مسیر نگاه کن. ” موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده…سمت خودش… گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.مرد گفت: ” می‌بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر هست؟ من همۀ وقت} می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع بهره گیری کنم.

 

این طرف جاده بذر سبزیجات و گل اکران کردم و تو هم همه ی وقت و هر روز به انها آب می دادی. به منزل ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی اینکار را بکنی؟


منبع : پارس ناز




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:27 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون

داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون

داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون

داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون 

داستان های کوتاه آموزنده میتوانند درس های زیادی به ما دهند تا در زندگی آنها را به کار گیریم،حال برای شما یک داستان جذاب آورده ایم.

 

مامور بازرسی مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می‌رود و به صاحب سالخورده ی آن میگوید:

 

باید دامداری ات را برای پیش گیری از کشت مواد مخدربازدید کنم.” دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، میگوید:

 

“باشه، ولی اونجا نرو.”. مامور فریاد می زنه:”آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم.” بعد هم دستش را می‌برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون میکشد و با افتخار نشان دامدار می‌دهد و اضافه می‌کند:

 

“اینو می‌بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی…

 

بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟”

 

دامدار محترمانه سری تکان میدهد، پوزش می‌خواهد و دنبال کارش می‌رود

 

کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند میشنود و می‌بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می‌شود، دوان دوان فرار میکند.

 

به نظر میرسد که مامور راه فراری ندارد و گذشته از اینکه به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها میرساند واز ته دل فریاد می‌کشد:” نشان. نشانت را نشانش بده !”




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 09:27 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3



  • paper | خرید بک لینک فالو | نینا چت
  • بک لینک خرید | فروش بک لینک انبوه