محوطه

یارو با کامیون اومده تو محوطه بیمارستان بوق میزنه،
حراست با بلندگو داد میزنه آقا اینجا بوق نزن !
یارو دوتا بوق دیگه میزنه یعنی باشه!
بعد نیم ساعت برمیگرده میخواد بره بیرون،
دوتا بوق واسه حراستیه میزنه !!
حراستیه با بلندگو میگه نوکرم

.
.
.

ﻣﯿﮕﻦ چینی ها ﻋﮑﺎﺳﯽ ﻧﺪﺍﺭﻥ ،
ﻣﯿﺮﻥ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺳﻪ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺑﺪﻩ

.
.
.

زن حیف نون زنگ میزنه بهش میگه زود باش خودتو برسون بچه مون مداد قورت داده !
  حیف نون میگه : الان راه می افتم …
زنش میگه تا تو برسی من چکار کنم ؟
حیف نون : با خودکار بنویس 




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:57 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

دزد!!!

سلام ...آقا دیشب بلند شدم رفتم دستشویی توی حیاط عباس خواب خواب بود ولی باهر صدای کوچیکی از خواب بیدار میشه واسه همین آروم رفتم چراغ هم روشن نکردم وقتی که برگشتم آروم داشتم درو میبستم که یهو عباس گفت دم در بده بیا تو منم فکر کردم داره خواب میبینه آروم حرکت کردم که یهویی داد زد مریم دزد پاشو دزد زنگ بزن پلیس منم که انگاری بهم شوک وارد شدهداد زدم دزد بگیرش عباس کجاس دوید سمت من من رفتم سراغ کلید برق اونم دنبالم داشت داد میزد مرتیکه عوضی وایسا ببینم منم نمیدونستم چیکار کنم کیلد رو زدم تا عباس منو دید گفت پس دزده کو منم که تازه دو هزاریم افتاده بود گفتم من رفته بودم دستشویی همین دزدی نبود ترسوندیم ساعت سه نصف شب دزد کجا بود اونم که تازه فهمیده بود جریان چیه عین دیوونه ها داشت میخندید گفتم چته گفت اگه یه ثانیه دیگه کلید برق رو نمیزدی گرفته بودمت زیر مشت و لگد
من :-0
عباس :-)
دزده بیچاره که نبود :-( 


طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 06:54 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

مهربانی...

عاقــــآ بندهــ بعد از قرن ها اومدم با داداشم مهربون باشمـ.حالا داداشم دراکولا دهه نودیه.بهش میگم داداش گلم بیا ببرمت پارک.بهم یه نگاه اندر خودت خری بهم انداخته میگه فک نکن نمیدونم میخوای ببری نفله ام کنیا!حالا من کف کرده بودم گفتم خو باشه نیا.بعد دوباره صدام کرده میگه سوگل تو از من بدت میاد؟بهش میگم چرا میگه تو بگو میگم آره ازت بدم میاد حالا چرا پرسیدی بهم میگه خواستم بدونم اگه از من خوشت نمیاد به بابا بگم بُکُشت.

من@ـــــ@
سیتوپلاسم *_*
داداشم :)


طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 06:51 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

نوستالژی

یادش بخیر بچگیا
وسطی بازی کردن تو کوچه تا لنگ ظهر
بچه ک بودیم مث الان ک نبود...اوج کل کلامون با پسرای محل تو چن جمله خلاصه میشد:
دخترا شیرن مث شمشیرن..پسرا موشن مث خرگوشن
پسرا پنیرن دس میزنی میمیرن
پسرا بادکنکن دس میزنی میترکن
اونام برعکس این جملاتو واسه ما میخوندن :)
اوج خرکیف شدنمون وقتی بود ک فامیل دور هم جم میشدیم و فوتبال نود و هشت بازی میکردیم با پلی استیشن پسر خالم...
همون فوتبال کم کیفیت ک الان هیچ بچه دهه هشتادی زیر بارش نمیره واسه ما بچگیه...خاطرس...
اونوقتا ک ایفون تصویری و اینا نبود زنگ در همسایه ها رو میزدیم و با تموم سرعت در میرفتیم...چه هیجانی داشت.
ولی وای ب حال وقتی ک مچمونو میگرفتن اوضاعمون میشد مث دامب تو سریع و خشن 7 


طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 06:50 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

بچگی ها...

بچه که بودم بعضی وقتا خودمو میزدم به خواب که کسی باهام کاری نداشته باشه
بابام میگفت ادم اگه خواب باشه یکی از پاهاشو میبره بالا:|
.
.
.
.
.
.
به همین برکت قسم پامو میبردم بالا
ولی نمیدونم چرا همیشه میفهمید بیدارم
به نظرتون از کجا میفهمیده؟( ? _ ؟ ) 


طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 06:50 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

من و داداش

من و داداشم چند روز رفتیم پیش خالم بمونیم بعد داداشم هر وقت حوصلش سر میرفت با ایکس باکس پسر خالم بازی میکرد .
یه بازی جنگی ای بود مثل جی تی ای ولی مرده یه سری قابلیتای ماورایی داشت
یه بار که داشتم بازیش رو میدیدم
دیدم یه زنه رو از گلو گرفت
با خودش برد بالای یه ساختمون بلند
و در حالی که داشت از ساختمون بالا میرفت میگفت : میخوام همه ی این شهرو از زنا پاک کنم چرا حجاب نمیگیری هان چرا حجاب نمیگیری زن بی ادب
من @-@
بعد از بالای ساختمون پرتابش میکرد ده کیلومتر اونور تر
بعد قاه قاه میخندید *_*
گودزیلای پایبند به قوانینه داریم :/ 


طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 06:49 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2



  • paper | خرید بک لینک فالو | نینا چت
  • بک لینک خرید | فروش بک لینک انبوه
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو